پارت نود و دوم :
چهرهی بهزاد در کسری از ثانیه مچاله شد. قیافهی خشایار هم که دیگر دیدنی بود، چشمهایش گرد و دهانش باز مانده بود. صدای نسبتا بلند و جیغ گونهی فرزانه نیز به گوش رسید و باعث شد افراد دو میز کناری تا حدودی کنجکاو ماجرا شوند.
- همسر؟
فرزانه هراسان به طلوع و سجاد نگاه میکرد. چه چرتی گفت؟ چه...
طلوع کلافه سرش را سمت سجاد چرخاند، به نیمرخش نگاهی انداخت و غران لب زد:
- شب حسابت...
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
امیدوارم
۲ ماه پیششقایق
0اگه طلوع یکم نرم تر با سجاد برخورد کنه سجاد کم کم عاشقش میشه
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مشکل اینجاست که طلوع از این نرم تر نمی تونه
۲ ماه پیشهستی
0اتفاقا سجاد نرم دوست نداره،من فهمیدم،از طلوعه وحشی خوشش میاد🤫🤣هر وقت طلوع آرومه خودش کاری می کنه طلوع وحشی بشه..من فهمیدمم🤣
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤭🤭 چی بگم والا
۲ ماه پیششقایق
0میشه پارتا کمی طولانی تر باشن؟
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
در کل یه حد مشخصی اپلیکیشن در نظر گرفته که ما سعی می کنیم طبق اون همه پارت ها یه اندازه باشن. ولی چشم.
۲ ماه پیششقایق
0🍒🌶🍑🍐🍎🍏🍇🍈🍉🍊🍋🍌🍍🥭🫐🍅🥥🍆🍆🥔🥕🌽🥬🫑🥒🥦🌶🥜🧄🧅🥨🥖🥐🫓🍞(ادامه همونا)
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
تلاشت رو تحسین می کنم.
۲ ماه پیششقایق
0❤💘💓💔💕💖💗💝💜🧡💛💚💙❣️💟💞🖤🤍🤎🩵🩶🩷❤️ 🩹❤️ 🔥(نمیدونم چی بگم کامنتا زیاد شه)
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسیی 😁❤️
۲ ماه پیششقایق
0رمانت محشره نویسنده جون پر قدرت ادامه بده💪
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی گل
۲ ماه پیششقایق
0نویسنده عکس شخصیت متین رو نمیزاری؟
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چرا می ذارم.
۲ ماه پیشهستی
0ولی این دو نفر(طلوع و سجاد) در عین دارک بودن،زوج بانمک و بامزه ای هستن:)
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
در عین دارک بودن، باعث شدن من توی پایان سر دو راهی قرار بگیرم
۲ ماه پیشهستی
0وای نه،بیا و این دو تارو بهم برسون..باور کن سجاد دعات می کنه😉🤣آخه میدونی که این بشر تا آخر رمان دیوونه ی طلوع میشه این جور پیش بره
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤣🤣 ببینم چی میشه اگر تا اخر پسر خوبی باشه شاید
۲ ماه پیشافشار
0رد خور نداره اینا رو به هم می رسونه اما چجوری رو نمی دونم
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اینقدر مطمئنی؟
۲ ماه پیشافشار
0بلاخره سجاد غیرتش رو نشون داد باز خوب طاقت آورد
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره یه خودی نشون داد
۲ ماه پیشیه بنده خدا
0هیچ چیزی به ذهنم نمیرسه که بگم فقط برای اینکه شرط اجرا بشه دارم کامنت میزارم
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دمت گرم🤭
۲ ماه پیشافشار
0خوشم اومد که گفت همسایمون ارزش شکنجه آخر شب رو داره
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شکنجه اخر شبم به دهنش شیرین اومده انگار
۲ ماه پیشمهسا
0حس میکنم آرامش این پارتهای اخیر آرامش قبل از طوفانه و یهو طلوع یه حرکتی میزنه و خودشو نشون میده
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بنظر منم همینطوره
۲ ماه پیشهستی
0دوستان عزیزی که رمان رو میخونید،یه کامنت که میتونید بزارید،نویسنده زودتر پارت بعدی رو بده،یعنی در حد گفتن خسته نباشید نمی تونید کامنت بزارید!؟!!یا تعداد کسایی که میخونن به ۵۰نفر نمی رسه..؟!!نفری یه کامنت هم بزارید کافیه هاا
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
والا حدود ۶۰ تا که عضو داره، ۲۰۰ نفرم آنلاین سکه ای می خونن.🤔 ولی نمی دونم چرا تعداد کامنت ها اینقدر کمه
۲ ماه پیشهستی
0این پارت رو خیلی دوست داشتم،خسته نباشی نویسنده،عالی بود
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی گل ♥️
۲ ماه پیشهستی
0این پارت خیلی خوبب بوود
۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
پارت بعدی خوب ترهه
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Marzi
0امیدوارم که سجاد نخواد عاشق طلوع بشه..چون واقعا دو دنیای متفاوت از هم دارن